پنج سال از روزی که با هم زیر یک سقف رفته بودند می‌گذشت؛ سال‌هایی پر از خنده، رفاقت و اعتماد.

آن روزهای اول آشنایی، وقتی صحبت از گذشته و حریم شخصی شده بود، ترانه با قیافه‌ای کاملاً معصوم و لحنی مطمئن گفته بود: «من اصلاً اهل این چیزا نیستم آرش! تا حالا توی عمرم فیلم ناجور ندیدم، اصلاً حالم از این صحنه‌ها به‌هم می‌خوره.» آرش هم با خنده حرفش را باور کرده بود و در تمام این سال‌ها فکر می‌کرد همسرش فرشته‌ای است که روحش هم از این عوالم خبر ندارد.

امشب اما همه چیز فرق می‌کرد. بعد از مدت‌ها گپ زدن و شوخی برای تنوع دادن به زندگی زناشویی، تصمیم گرفته بودند دور هم یک فیلم متفاوت ببینند. آرش کمی نگران بود که نکته‌ای ترانه را آزرده‌خاطر کند، اما فضای بین‌شان آن‌قدر صمیمی بود که جای نگرانی باقی نمی‌گذاشت.

فیلم شروع شد. صحنه‌ها یکی پس از دیگری پیش می‌رفتند. ترانه در ابتدا ساکت بود، اما کم‌کم طوری محو تماشا شد که تمام حواسش از اطراف پرت شد.

در یکی از حساس‌ترین صحنه‌های فیلم، بازیگر مرد دست به حرکتی خاص زد. ترانه که انگار کلاً یادش رفته بود کجا نشسته، با ژستی کارشناسانه پوزخندی زد و گفت: «ای بابا... باز از این ژست‌های مسخره‌ی کمپانی "برازرس" استفاده کردن! هربار هم همین سناریوی تکراری رو می‌سازن، اصلاً طبیعی نیست.»

سکوت کوتاهی اتاق را فرا گرفت.

دست آرش روی شانه ترانه بی‌حرکت ماند. «کمپانی برازرس»؟ «باز از این ژست‌ها»؟ «سناریوی تکراری»؟ این‌ها اصطلاحات یک کارشناس خبره بود، نه کسی که «تا حالا توی عمرش فیلم ناجور ندیده»!

ترانه که هنوز در جو فیلم بود، با اعتمادبه‌نفس ادامه داد: «اتفاقا توی یکی دیگه از فیلم‌های همین مرده...»

ناگهان حرفش نصفه‌کاره ماند. چشمش به آرش افتاد و تازه فهمید چه گاف بزرگی داده است! انگار یک پارچ آب یخ روی سرش ریختند. سریع چرخید و به آرش نگاه کرد. ترانه سرخ شد، دستپایش را گم کرد و خواست بگوید «منظورم این نبود... یعنی بچه‌ها تعریف می‌کردن...»، اما کلمات تخصصی‌ای که پرانده بود هیچ راه فراری باقی نمی‌گذاشت.

آرش چند لحظه با چشمان گردشده به او زل زد و بعد، به یکباره زیر خنده زد؛ یک خنده بلند، از ته دل و رفرش‌کننده که تمام فضای اتاق را پر کرد.

آرش در حالی که قهقهه می‌زد و اشک چشمانش را می‌پاکرد، فیلم را استپ کرد و گفت: «نه بابا! منو بگو که پنج سال فکر می‌کردم با قدیسته‌ترین زن دنیا ازدواج کردم! نگو خودت منتقد رسمی کمپانی برازرس بودی و ما خبر نداشتیم!»

ترانه که دید اوضاع امن است و آرش اصلاً ناراحت نشده، بالش روی کاناپه را برداشت و با خنده و خجالت به سمت آرش پرت کرد: «بسیار خب، بس کن دیگه! خنده‌دار نبود!»

آرش بالش را روی هوا گرفت، ترانه را بغل کشید و در حالی که هنوز کرکر می‌خندید گفت: «سال ساخت و اسم کارگردانشم حفظی؟ خدایی دم روباهت خیلی قشنگ زد بیرون ترانه!»

ترانه هم نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد و تسلیم شد. تاریکی و ابهام جای خود را به شبی پر از خنده، شوخی‌های دونفره و صمیمیتی به مراتب بیشتر از قبل داد.