آریا و دوس دختر دهن سرویسش
آریا داشت بعد از کلاسها از کنار پارک سبز و شلوغ دانشگاه رد میشد وقتی ناگهان صحنهای را دید که مثل یک سیلی داغ تمام وجودش را لرزاند. دوستدخترش سارا وسط دو دانشجوی دکترا که می شناختشون، نشسته بود؛ یکی موهای بلوند سارا را نوازش میکرد و با انگشت روی لبهایش میکشید، در حالی که سارا فقط میخندید
پسر دوم هم دستش را زیر پیراهن سارا برده بود و انگشتانش مثل کاوشگر ماه سطح بدنش را میمالید و میچرخاند. سارا نه تنها مقاومتی نمیکرد، بلکه کمرش را قوس میداد و بیشتر به آنها نزدیک میشد. آریا تو ذهنش فریاد زد: «این سارا دیگه چه کثافتیه؟»
ولی پاهایش انگار به سنگ تبدیل شده بود. نفسش سنگین شد، قلبش تند تند میزد، اما هیچ حرکتی نکرد. برگشت خانه و تا صبح تو تخت غلت میزد، عرق میریخت.
اما عصبانیتش کمکم به یک هیجان عجیب و تلخ تبدیل شد؛ تصاویری از لبخند سارا و دستهای آن دو پسر مدام در ذهنش تکرار میشد و هر بار حس می کرد ناراحتیش از سارا داره کنار میشه.
روز بعد وقتی سارا با همان لبخند همیشگی اومد پیشش، آریا با لبخند مصنوعی سلام کرد. اما همین که سارا نزدیک شد آریا که تا حالا ففط دستشو گاهی گرفته بود، ناگهان محکم بغلش کرد، بدون هیچ مقدمهای لبهای داغش را به لب سارا چسبوند و دستش را دقیقاً مثل دو «پژوهشگر پارک» زیر لباسش برد. انگشتان آریا آروم اما محکم روی پوست نرم سارا میچرخید و مالش میداد. سارا اول با تعجب و چشمان گشاد نگاهش کرد، ولی بعد با یک لبخند شیطون و نالهای آرام بدنش را بیشتر به دست آریا فشار داد و خودش را تسلیم کرد. آریا حس میکرد این مالشها و بوسهای طولانیتر حالا بخشی از «بازی تحقیقاتی» خودش شده.
آریا هیچوقت نگفت چی دیده بود. فقط تصمیم گرفت از اون به بعد خودش هم تو «بازی دو نفره با چاشنی سه نفره» شرکت کنه… با بوسهای عمیقتر، مالشهای طولانیتر و یه راز که تصمیم نداشت دربارهش با کسی حرف بزنه!