زنی که با تعمیرکارها تنها شد
زندگی مینا یه آپارتمان شیک تو بالای شهر بود. تمیز، آروم، با بوی قهوهی دمی و گلهای تازه. رضا، شوهرش، یه مرد ایدهآل بود؛ مهربون، موفق و قابل اتکا. رابطهشون مثل یه شومینهی مدرن بود؛ گرما داشت، ولی هیچوقت آتیش نمیگرفت و جرقه نمیزد. همه چیز عالی بود، ولی گاهی، تو سکوت خونه، یه خارش عمیق از جایی بین پاهای مینا شروع میشد و تو کل بدنش میپیچید. یه گرسنگی برای... یه چیزی که کثیف باشه. یه چیزی که واقعی باشه.
و اون روز، ماشینش تصمیم گرفت به این گرسنگی جواب بده. یه صدای «تَق» فلزی و موتور شاسیبلند بیصداش، وسط ناکجاآباد، خاموش شد. نزدیکترین نقطه رو نقشه، یه تعمیرگاه داغون بود که اسمش «گاراژ امید» بود، ولی قیافهش هیچ امیدی به آدم نمیداد.
وقتی مینا با مانتوی کرمرنگ و کفشهای شیکش پا گذاشت تو اون دنیای سیاه و روغنی، انگار یه فرشته پاشو گذاشته بود تو جهنم. بوی تند گریس، بنزین و عرق مردونه خورد تو صورتش. اینجا، دنیای عضله و آهن بود.
دو تا مرد از زیر یه ماشین اومدن بیرون. کیان، اوستاکار، یه مرد جاافتاده با دستایی بود که انگار از آهن و روغن ساخته شده بودن. چشماش یه جوری بود که انگار داشت پیچ و مهرههای روحتم باز میکرد. دومی، سامان بود. یه پسر جوون، با بازوهای سفت که از تیشرت سیاهش زده بود بیرون. چشماش از دیدن مینا گرد شده بود و یه هیجان خام و بیتجربه تو نگاهش موج میزد.
مینا مشکل ماشین رو توضیح داد. کیان کاپوت رو زد بالا و بیحرف شروع کرد به ور رفتن با موتور. سامان اما، خشکش زده بود و فقط مینا رو نگاه میکرد.
«خانم، بفرمایین تو دفتر... اینجا اذیت میشین.» صداش از هیجان میلرزید.
دفتر یه اتاق کوچیک بود با بوی قهوه و روغن. مینا نشست. کیان یه قهوه گذاشت جلوش و سامان به در تکیه داد، انگار که یه تیکه گوشت خام دیده و نمیدونه باید باهاش چکار کنه.
کیان روبروی مینا نشست. «ماشین بیجونیه. معلومه فقط باهاش میرین خرید.»
مینا لبخندی زد.
همین موقع، کیان دستشو جلو آورد. «یه لکه روغنه رو گونهتون.»
و قبل از اینکه مینا بفهمه، انگشت شست زبر و داغ کیان، پوست نرم گونهشو لمس کرد. پوست مینا زیر اون لمس خشن، مورمور شد. یه اتصال کوتاه. مینا تکون نخورد. فقط نگاه کرد.
کیان فهمید. یه نگاه به سامان انداخت. یه نگاه کوتاه که یعنی: «وقت درسه، پسر.»
سامان با دستای لرزون در دفتر رو قفل کرد. صدای «چلیک» قفل، مثل شلیک تپانچهی شروع مسابقه بود.
کیان بلند شد و اومد پشت سر مینا. خم شد و تو گوشش غرید: «وقتشه یه حالی به این موتور بدیم.»و بعد، از پشت سر، گردنش رو بوسید. بوسهش مزه قهوه و فلز میداد. همزمان، سامان اومد جلو و
روبروش زانو زد. دستای لرزون ولی قویش رفت سمت دکمههای مانتوی مینا.
مانتو باز شد. زیرش یه