مداد قرمز کوچیک تو گوشه کشو، عاشق مدادتراش صورتی‌رنگ بود. رنگ صورتی مدادتراش انگار که اون رو بیشتر وسوسه می‌کرد. هر وقت مدادتراش می‌چرخید، نوک مداد قرمز حس می‌کرد داره بهش اشاره می‌کنه که بیاد داخل. اما مداد قرمز هنوز جرات کامل کردن کار رو نداشت.

هر روز مدادهای دیگه رو می‌دید که چطور راحت و بدون خجالت نوکشون رو تا آخر تو مدادتراش صورتی فرو می‌کردن. مداد مشکی اول اومد. نوکش رو آروم گذاشت رو سوراخ، بعد با چرخش نرم و عمیق، خودش رو کامل داخل کرد. مدادتراش صورتی با صدایی آرام چرخید و مداد مشکی تا ته رفت داخل. بعدش نوک مداد مشکی تیز و براق بیرون اومد، انگار که لذت برده بود.

مداد زرد هم همین کار رو کرد. خودش رو فشار داد به سوراخ صورتی، آروم چرخید و تا جایی که می‌تونست رفت داخل. مدادتراش صورتی این بار هم خودش رو تنگ‌تر کرد دور نوکش و اجازه داد مداد زرد کامل لذت ببره. مداد آبی، مداد سبز، حتی مداد بنفش و نارنجی هم یکی یکی اومدن. هر کدوم نوکشون رو تا ته داخل مدادتراش صورتی می‌بردن و مدادتراش با چرخش آروم و لذت‌بخش اون‌ها رو قبول می‌کرد. مداد قرمز از دور نگاه می‌کرد و دلش آب می‌شد.

بالاخره یه روز جرأت کرد نزدیک بشه. نوکش رو فقط یه کم به سوراخ صورتی نزدیک کرد و گفت: «منم… می‌خوام مثل بقیه تا ته برم داخل.»

مدادتراش صورتی لحظه‌ای چرخید و بعد با لحنی خنک جواب داد: «تو که زن داری. همون مدادتراش قرمز. نباید این‌قدر به من نزدیک شی. اون زنته و تو نباید دنبال من باشی.»

مداد قرمز ساکت موند. بعد آروم گفت: «اونم… مثل توئه. اونم ولش می‌کنه همه مدادها برن داخلش. هر مدادی که بخواد، تا ته می‌ره داخل اون. من دیدم. مداد مشکی، مداد آبی، حتی مدادهای جوهر‌دار هم رفتن توش. زن من هم مثل تو همه رو قبول می‌کنه.»

مدادتراش صورتی دوباره چرخید، این بار آرام‌تر. انگار داشت فکر می‌کرد. مداد قرمز نوکش رو کمی بیشتر فشار داد به سوراخ. مدادتراش نگفت برو، ولی هنوز کامل باز نشده بود. مداد قرمز ادامه داد: «من فقط می‌خوام یه بار مثل بقیه تا آخر برم داخلت. ببین چقدر تنگ و گرم هستی… قول می‌دم نرم و آروم باشم، فقط بذار کامل برم تو.»

مدادتراش صورتی هنوز جواب روشنی نداد، ولی این بار وقتی مداد قرمز نوکش رو کمی چرخوند، مدادتراش یه کم بیشتر دور نوکش چرخید. مداد قرمز فهمید که داره کم‌کم راضی می‌شه.

دوباره تو تصورش مدادهای دیگه رو می‌دید که یکی‌یکی میان و تا ته نوکشون رو داخل مدادتراش صورتی می‌برن. حسادت و هیجان تو وجودش جمع شده بود.

حالا فقط مونده بود صبر کنه تا مدادتراش صورتی بالاخره بذاره نوک قرمز هم مثل بقیه مدادها، تا آخرین قسمت، کامل و عمیق داخلش بره.