<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستانهای بد برای بچه‌های خوب</title>
<link>https://yaddashthamee.blogfa.com</link>
<description>داستانهای بد برای بچه‌های خوب</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 18 Aug 2026 03:30:52 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>آیا مردانی که سختگیر نیستند، بی غیرتند؟</title>
<link>https://yaddashthamee.blogfa.com/post/38</link>
<description>چرا برخی مردها اجازه می‌دهند همسرشان در مهمانی‌ها مثل الماس بدرخشد، لباس‌های جسورانه بپوشد و حتی با دیگران بگوید و بخندد؟ آیا این‌ها «بی‌غیرت» هستند؟ یا صرفاً به مرحله‌ای از عرفان رسیده‌اند که ما هنوز درکش نمی‌کنیم؟ بیایید این کلاف سردرگم را با هم باز کنیم. 🔖 غیرتِ کلاسیک یا غیرتِ آپدیت‌شده؟ 🛠️ قدیما «غیرت» یعنی: «چادرت رو محکم بگیر که اون پسره تازه به سن تکلیف رسیده نبینه!» اما جدیدا مردهایی وجود دارند که می‌گوید: «عزیزم، این لباسِ جدیدت آنقدر جذابت</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 03:30:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaddashthamee</dc:creator>
<guid>yaddashthamee.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>او یک فرشته‌ بود ولی یکم شیطون</title>
<link>https://yaddashthamee.blogfa.com/post/37</link>
<description>پنج سال از روزی که با هم زیر یک سقف رفته بودند می‌گذشت؛ سال‌هایی پر از خنده، رفاقت و اعتماد. آن روزهای اول آشنایی، وقتی صحبت از گذشته و حریم شخصی شده بود، ترانه با قیافه‌ای کاملاً معصوم و لحنی مطمئن گفته بود: «من اصلاً اهل این چیزا نیستم آرش! تا حالا توی عمرم فیلم ناجور ندیدم، اصلاً حالم از این صحنه‌ها به‌هم می‌خوره.» آرش هم با خنده حرفش را باور کرده بود و در تمام این سال‌ها فکر می‌کرد همسرش فرشته‌ای است که روحش هم از این عوالم خبر ندارد.</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 06:37:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaddashthamee</dc:creator>
<guid>yaddashthamee.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>آریا و دوس دختر دهن سرویسش</title>
<link>https://yaddashthamee.blogfa.com/post/35</link>
<description>آریا داشت بعد از کلاس‌ها از کنار پارک سبز و شلوغ دانشگاه رد می‌شد وقتی ناگهان صحنه‌ای را دید که مثل یک سیلی داغ تمام وجودش را لرزاند. دوست‌دخترش سارا وسط دو دانشجوی دکترا که می شناختشون، نشسته بود؛ یکی موهای بلوند سارا را نوازش می‌کرد و با انگشت روی لب‌هایش میکشید، در حالی که سارا فقط می‌خندید پسر دوم هم دستش را زیر پیراهن سارا برده بود و انگشتانش مثل کاوشگر ماه سطح بدنش را می‌مالید و می‌چرخاند. سارا نه تنها مقاومتی نمی‌کرد، بلکه کمرش را قوس می‌داد و بیشتر</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 17:24:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaddashthamee</dc:creator>
<guid>yaddashthamee.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>زنی که با تعمیرکارها تنها شد</title>
<link>https://yaddashthamee.blogfa.com/post/29</link>
<description>زندگی مینا یه آپارتمان شیک تو بالای شهر بود. تمیز، آروم، با بوی قهوه‌ی دمی و گل‌های تازه. رضا، شوهرش، یه مرد ایده‌آل بود؛ مهربون، موفق و قابل اتکا. رابطه‌شون مثل یه شومینه‌ی مدرن بود؛ گرما داشت، ولی هیچ‌وقت آتیش نمی‌گرفت و جرقه نمی‌زد. همه چیز عالی بود، ولی گاهی، تو سکوت خونه، یه خارش عمیق از جایی بین پاهای مینا شروع می‌شد و تو کل بدنش می‌پیچید. یه گرسنگی برای... یه چیزی که کثیف باشه. یه چیزی که واقعی باشه.</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 15:38:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaddashthamee</dc:creator>
<guid>yaddashthamee.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>مدادی که خواست نوکش توی مدادتراش برود</title>
<link>https://yaddashthamee.blogfa.com/post/26</link>
<description>مداد قرمز کوچیک تو گوشه کشو، عاشق مدادتراش صورتی‌رنگ بود. رنگ صورتی مدادتراش انگار که اون رو بیشتر وسوسه می‌کرد. هر وقت مدادتراش می‌چرخید، نوک مداد قرمز حس می‌کرد داره بهش اشاره می‌کنه که بیاد داخل. اما مداد قرمز هنوز جرات کامل کردن کار رو نداشت. هر روز مدادهای دیگه رو می‌دید که چطور راحت و بدون خجالت نوکشون رو تا آخر تو مدادتراش صورتی فرو می‌کردن. مداد مشکی اول اومد. نوکش رو آروم گذاشت رو سوراخ، بعد با چرخش نرم و عمیق، خودش رو کامل داخل کرد.</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 17:10:13 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaddashthamee</dc:creator>
<guid>yaddashthamee.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>مهره‌ای که سوراخش برای هر پیچی باز بود</title>
<link>https://yaddashthamee.blogfa.com/post/25</link>
<description>این داستان رو قبلا هم نوشتم ولی ویرایشش کردم و فک کنم باحال تر شده: پیچ و مهره سال‌ها با هم جفت بودند، اما روزی پیچ شل شد و دیگر به سراغ مهره نیامد. مهره ابتدا صبر کرد، اما خالی ماندن تدریجی وجودش کم‌کم به عذابی طاقت‌فرسا تبدیل شد. او دیگر نمی‌توانست تحمل کند. هیچ پیچی را رد نمی‌کرد؛ حتی وقتی میخ زنگ‌زده و نوک‌تیزی به سمتش آمد، بدون هیچ مقاومتی خودش را به او سپرد. هر پیچی که می‌آمد، مهره در را به رویش باز می‌کرد و تن خودش را در اختیارش می‌گذاشت.</description>
<pubDate>Wed, 08 Jul 2026 08:41:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaddashthamee</dc:creator>
<guid>yaddashthamee.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>بازیِ بطری‌هایِ قطور و لیوان‌هایِ ظریف </title>
<link>https://yaddashthamee.blogfa.com/post/13</link>
<description>در آن کافه‌یِ دنج و پر از همهمه، شهاب و کامران، هر کدام با بطریِ قطورِ آبی در دست، کنارِ میز ایستاده بودند. بطری‌ها، خیس از قطراتِ عرق، گویی وعده‌یِ سیریِ بی‌پایان را می‌دادند و پرآب بودنشان، از قدرتِ بی‌حدشان حکایت داشت. سحر و لیلا نیز، با لیوان‌هایِ خالی، تنگ و ظریف در دست، به آن‌ها نزدیک شدند؛ لیوان‌هایی که باریکیِ تنشان، عطشی عمیق را فریاد می‌زد. شهاب، با لبخندی که رازهایِ ناگفته را در خود داشت، گفت: انگار این لیوان‌هایِ ظریف، خیلی تشنه‌ان! سحر، با</description>
<pubDate>Sun, 19 Oct 2025 15:51:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaddashthamee</dc:creator>
<guid>yaddashthamee.blogfa.com/post/13</guid>
</item>
<item>
<title>زنی در ابراز فروشی دنبال ابراز بود</title>
<link>https://yaddashthamee.blogfa.com/post/12</link>
<description>باران بی‌امان می‌کوبید، انگار آسمان می‌خواست تمام اندوهش را بر سر شهر فرو بریزد. سارا، زن متاهلی که چادرش را برای گریز از خفقان دلنشین‌تر، کنار زده بود، در آپارتمانش احساس زندانی بودن می‌کرد. لباس ابریشمی سرمه‌ای و دامن تنگ مشکی، که حالا از رطوبت هوا به جانش چسبیده بود، مانند پوست دوم خیس و سنگینی، حس خفگی عمیقی به او می‌داد. هر تار و پود لباس، گویی فریاد می‌زد: «رها شو!» این خفگی، نه تنها فیزیکی، بلکه روحی بود؛ حسی از گیر افتادن در چارچوب‌ها، در بایدها و</description>
<pubDate>Thu, 16 Oct 2025 18:39:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>yaddashthamee</dc:creator>
<guid>yaddashthamee.blogfa.com/post/12</guid>
</item>
</channel>
</rss>
